تبليغاتX
روزنوشت من

خانم کوچولو به من فرصت بده واسه آخرین بار.....

قهری عیب نداره .....

عصبانی هستی عیب نداره......

ولی به خاطر خدا به من فرصت بده .....

 

بعدتر نوشت : نمی دونم چرا با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون این همه دلم گرفت.........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:11 توسط آفرودیت |

ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:31 توسط آفرودیت |

رای ندادم چون حتی با برهان دسته بیل هم قانع نشدم

نمی خوام سرزنش کنم کسی رو

اما دلم می سوزه

اینهمه همه رو دعوت به انتخابات کردید تا اینجوری مهر تایید بزنید به .....

دلم می سوزه

از دیروز داره می سوزه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط آفرودیت |

 

داری میایی خونه تخمه یادت نره امشب مناظره احم.دی.نجات با کف.روبی داره..........

پس از این نوشت:   اگه مناظره صدا وسیما یه هفته قبل انتخابات نبود آقای دکتر کی و کجا می خواست مفاسد اقتصادی رو بر ملا کنه؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:12 توسط آفرودیت |

این روزها بدجوری احساس تنهایی می کنم......
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط آفرودیت |

تلویزیون داشت یه سریال ایرانی پخش می کرد ، حالا موضوع چی بود ؟

یه دختری از دست باباش که می خواسته به زور شوهرش بده فرار می کنه و یه خانومی اونو گول می زنه و بالاخره نتیجه این میشه که دختره ب.ک.ارتش رو از دست می ده حالا نمی دونم چه جوری تو خیابون با یه ماشین تصادف می کنه که از قضا راننده اون ماشینم یه خانومه و همه این اتفاقها ظرف دو سه روز احیانا می افته حالا بلکم بیشتر بکلکم کمتر...

حالا رییس بیمارستان و دوتا پزشک تمام کارو زندگیشونو گذاشتن جلو درب آی سی یو می خوان به خواهر چادری این دختر  بگن که خواهرت اینجوری ... اون چند میلیمتر بافت پیوندی رو دیگه نداره و حالا گوش کنید به این مکالمات :

-          راننده زن به خواهر چادری: خوشحالم که خواهرتون به هوش اومد

-          خواهر چادری : کاش می مرد و به هوش نمی اومد!!!!

 

-          پرستار به پزشک معالج : خوب شد که این طفلک به هوش اومد

-          پزشک معالج : اگه به خاطر راننده نبود آرزو می کردم که به هوش نیاد!!!!!

 

فقط می تونم بگم چقدر ما ها متحجریم؟!!!تا کجا؟!!!

دوباره از اینکه دخترم تو این فرهنگ حالم بد شده

حالم از خودم و از همه چی بهم می خوره...

 

پ.ن : هنوزم می گم نمیشه استعفا بدم ؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط آفرودیت |

صبح که پاشدم برم باشگاه

کتونی هامو که اومدم جلو در بردارم

دیدم یه قاصدک توشه

ور داشتمش

آرزو کردم

فوتش کردم ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط آفرودیت |

 

پیرمرد و پیر زن کنار هم نشسته بودن تا اتوبوس حرکت کنه.انگشتر توی انگشت پیر مرد به خاطر اینکه ساک خرید پیرزن رو طولانی مدت دست گرفته بود انگشتشو اذیت کرده بود.

پیرمرد انگشترش رو درآورد و داشت به انگشتش نیگا می کرد.پیر زن خیلی آروم دستش رو داراز کرد و شروع کرد به نوازش انگشت پیر مرد...

فقط خدا میدونه چقدر دلم لرزید از دیدن این صحنه یاد نوشته های کیم کازالی با عنوان عشق یعنی افتادم...

پ.ن ۱ : دروغ چرا؟! خوب دلم خواست.......

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:34 توسط آفرودیت |

 

اعتقاد دارم به اینکه  مردم ایران حافظه تاریخی ضعیفی دارن:

فروش رویایی اخراجی ها(2) و آقای چماق به دست دیروز و آقای فرهنگی امروز!!!

روزهای چماق به دستی این آدم رو چه آسون فراموش کردن

به میلیاردی شدنش کمک می کنن!!! 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:12 توسط آفرودیت |

 

ساعتها با هاش حرف می زنم .

بهش می گم میدونی داری چی کار می کنی؟!همونقدری که اشتباه کردی ازدواج کردی همونقدرم تو این شرایط داری اشتباه می کنی که طلاق می گیری...

سکوت می کنه ونگاهم میکنه!

می دونی تو ایران داری زندگی می کنی و یه زن مطلقه چه مفهومی داره..

سکوت می کنه ونگاهم میکنه!

من حرف می زنم .....................

سکوت می کنه ونگاهم میکنه!

من حرف می زنم .....................

سکوت می کنه ونگاهم میکنه!

من حرف می زنم .....................

سکوت می کنه ونگاهم میکنه!

من حرف می زنم .....................

این دفعه دیگه سکوت نمی کنه می گه تو می دونی ۱۵ سال همسر مردی باشی و در طول این ۱۵ سال یکبار هم تو س.ک.س ارضا نشده باشی یعنی چی؟!تو می  می دونی ۱۵ سال همسر مردی باشی و در طول این ۱۵ سال یکبار هم از تو لب نگرفته باشه  یعنی چی؟ تو می دونی ۱۵ سال همسر مردی باشی و در طول این ۱۵ سال یکبار هم تو رو با عشق بغل نکرده باشه یعنی چی؟.......

 اون حرف میزنه .....

سکوت می کنم و با شرم نگاهش می کنم!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:14 توسط آفرودیت |