تبليغاتX
روزنوشت من

آرزوهایم را نیمه شب به تاراج بردنند

تنها چیزی که مانده

ردپایی بر دیوار اتاقم و

جای خالی آرزوها ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:55 توسط آفرودیت |

 

مصاحبه اولین خانوم ایرانی که دیپلم گرفته رو داشتم می خوندم

تو یه بخش از مصاحبه  به خبرنگار گفت که خوش به حالت که مرد آفریده شدی...

دیگه نتونستم ادامه بدم این جمله مثل آونگ تو سرم میاد و میره! این صدای مرد سالاری جامعه ایرانی بود که از حنجره اون پیر زن بیرون میومد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:46 توسط آفرودیت |

 زیر بارون

تو حیاط دراز می کشیو

به آسمون چشم می دوزی

شاید چشمای خدا رو تو اسمون ببینی

اگه یه کوچولو

فقط یه کوچولو چشم تو چشم بشین

............................................................

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:44 توسط آفرودیت |

گاهی با تمام آدمهای دوروبرم احساس غریبگی می کنم!

شتاب آدمها واسه پولدار شدن درک نمی کنم!

برج های بزرگ که پشت سرهم لوکس و آنتیک ساخته می شن!!!

آپارتمانهای لوکس!

ماشینهای لوکس!

دختر پسرای لوکس!

پشت این همه لاکچری واسه چی پناه می گیریم!

می خوام بدونم واقعا آدمها تو اون برج های لوکس با شیشه های دودی شبها با آرامش می خوابن!

پشت فرمون ماشین های مدل ۲۰۰۸ احساس رضایت می کنن؟!

اون دختر پسرای لوکس عمیقا شادن؟!

یا اینا همش یه مسابقه هست که خط پایان نداره؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:32 توسط آفرودیت |