تبليغاتX
روزنوشت من

سوار تاکسی شدم

یه کم جلوتر یه خانوم چادری کنارم نشست

با خودم گفتم آخیش مرد ننشست ....!

خوبه با اعصاب راحت می رم

یه خورده جلوتر یه آقاهه کنار این خانوم نشست

تقریبا وسطای راه که بودیم این خانوم اومد که کرایه اش رو از کیفش برداره

آرنجش خورد به یکی از برجستگی های  بالا تنه بنده !!! اولش مهم نیومد به نظرم !اما یه کم دیگه که جلو رفتیمو این برخورد طولانی و بیشتر شبیه مالش آرنج بود به آن ناحیه برجسته و داشت همین طور ادامه پیدا می کرد ،این حقیر در یک لحظه تمام کرک و پرم ریخت به اضافه دندونام و استخوان فک پایین البته !!!!!!!!!!

حالا قیافه منو تصور کنید که موندم چه گو...هی بخورم !!!!اعتراض کنم؟!سکوت کنم !!!!به خانومه چی بگم !!! تنها کاری که تونستم بکنم گرفتن دستگیره سقف ماشین با دست سمت برجستگی مورد لطف قرار گرفته تا رسیدن به مقصد بود و البت مقادیر نا متنابهی فحش مادرو خواهر به زمین و زمان .....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:12 توسط آفرودیت |

اگه شوما هم مثه من مجبور بودید یه چند ساعتی هی گوش کنید که:

موهاتو بکن زیر روسری

به فکر شوهری

نمی دونم شیطون شدی بی من می ری تجریش ؟!؟!؟!؟!

اگه به بابات نگفتم

مهمونی دادی لباس نو خردیدی و ....

درود می فرستادید به عباس قادری و همه اونچه که خونده !

 

پ.ن۱:...........

پ.ن ۲: قبلا انرژی دو روز تو طبیعت بودن یکی دوماهی واسم می موند!چرا این روزا دو روزه تموم میشه؟!

پ.ن ۳: اگه خدمات دیگه بلاگفا هم به سرعت فیلترینگش بود من دیگه هیچ غصه ای نداشتم!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:34 توسط آفرودیت |

!کدوم بی شعوری پرسید آزادی قلم و اندیشه یعنی چی؟!

اینم نمونه اش

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:48 توسط آفرودیت |