تبليغاتX
روزنوشت من
این روزها بدجوری احساس تنهایی می کنم......
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط آفرودیت |

تلویزیون داشت یه سریال ایرانی پخش می کرد ، حالا موضوع چی بود ؟

یه دختری از دست باباش که می خواسته به زور شوهرش بده فرار می کنه و یه خانومی اونو گول می زنه و بالاخره نتیجه این میشه که دختره ب.ک.ارتش رو از دست می ده حالا نمی دونم چه جوری تو خیابون با یه ماشین تصادف می کنه که از قضا راننده اون ماشینم یه خانومه و همه این اتفاقها ظرف دو سه روز احیانا می افته حالا بلکم بیشتر بکلکم کمتر...

حالا رییس بیمارستان و دوتا پزشک تمام کارو زندگیشونو گذاشتن جلو درب آی سی یو می خوان به خواهر چادری این دختر  بگن که خواهرت اینجوری ... اون چند میلیمتر بافت پیوندی رو دیگه نداره و حالا گوش کنید به این مکالمات :

-          راننده زن به خواهر چادری: خوشحالم که خواهرتون به هوش اومد

-          خواهر چادری : کاش می مرد و به هوش نمی اومد!!!!

 

-          پرستار به پزشک معالج : خوب شد که این طفلک به هوش اومد

-          پزشک معالج : اگه به خاطر راننده نبود آرزو می کردم که به هوش نیاد!!!!!

 

فقط می تونم بگم چقدر ما ها متحجریم؟!!!تا کجا؟!!!

دوباره از اینکه دخترم تو این فرهنگ حالم بد شده

حالم از خودم و از همه چی بهم می خوره...

 

پ.ن : هنوزم می گم نمیشه استعفا بدم ؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط آفرودیت |

صبح که پاشدم برم باشگاه

کتونی هامو که اومدم جلو در بردارم

دیدم یه قاصدک توشه

ور داشتمش

آرزو کردم

فوتش کردم ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط آفرودیت |

 

پیرمرد و پیر زن کنار هم نشسته بودن تا اتوبوس حرکت کنه.انگشتر توی انگشت پیر مرد به خاطر اینکه ساک خرید پیرزن رو طولانی مدت دست گرفته بود انگشتشو اذیت کرده بود.

پیرمرد انگشترش رو درآورد و داشت به انگشتش نیگا می کرد.پیر زن خیلی آروم دستش رو داراز کرد و شروع کرد به نوازش انگشت پیر مرد...

فقط خدا میدونه چقدر دلم لرزید از دیدن این صحنه یاد نوشته های کیم کازالی با عنوان عشق یعنی افتادم...

پ.ن ۱ : دروغ چرا؟! خوب دلم خواست.......

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:34 توسط آفرودیت |