تبليغاتX
روزنوشت من

روزنوشت من

دلنوشته های من

 

 وقتی بادکنک رو دادم دست دختر کوچولوی ۲ ساله

از ته دلش خوشحال شد

اونو تو دستش گرفته بود و مثه یه شاپرک دور باغچه می دوید....

انگار تو دنیای اطرافش هیچ چیزی وجود نداره....

هیچ چیز ...................

 

 

چرا این جور لذت بردن ها رو یادم رفته ......

سه شنبه سی ام تیر 1388 |

فرصت دوباره

خانم کوچولو به من فرصت بده واسه آخرین بار.....

قهری عیب نداره .....

عصبانی هستی عیب نداره......

ولی به خاطر خدا به من فرصت بده .....

 

بعدتر نوشت : نمی دونم چرا با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون این همه دلم گرفت.........

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 |

ایمان بیاوریم....

ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

دوشنبه یکم تیر 1388 |