تبليغاتX
روزنوشت من
 

 وقتی بادکنک رو دادم دست دختر کوچولوی ۲ ساله

از ته دلش خوشحال شد

اونو تو دستش گرفته بود و مثه یه شاپرک دور باغچه می دوید....

انگار تو دنیای اطرافش هیچ چیزی وجود نداره....

هیچ چیز ...................

 

 

چرا این جور لذت بردن ها رو یادم رفته ......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:54 توسط آفرودیت |

خانم کوچولو به من فرصت بده واسه آخرین بار.....

قهری عیب نداره .....

عصبانی هستی عیب نداره......

ولی به خاطر خدا به من فرصت بده .....

 

بعدتر نوشت : نمی دونم چرا با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون این همه دلم گرفت.........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:11 توسط آفرودیت |

ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:31 توسط آفرودیت |