پیرمرد و پیر زن کنار هم نشسته بودن تا اتوبوس حرکت کنه.انگشتر توی انگشت پیر مرد به خاطر اینکه ساک خرید پیرزن رو طولانی مدت دست گرفته بود انگشتشو اذیت کرده بود.
پیرمرد انگشترش رو درآورد و داشت به انگشتش نیگا می کرد.پیر زن خیلی آروم دستش رو داراز کرد و شروع کرد به نوازش انگشت پیر مرد...
فقط خدا میدونه چقدر دلم لرزید از دیدن این صحنه یاد نوشته های کیم کازالی با عنوان عشق یعنی افتادم...
پ.ن ۱ : دروغ چرا؟! خوب دلم خواست.......![]()